مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

202

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

روان شويم . ملّاحان گفتند : سمعا و طاعة . ولى اندك مهلت ده تا مشكها پر كنيم ، آنگاه بادبان بگشائيم . پس از آن ملّاحان ، مشكها برداشته ، بكنار قلعه آمدند و همىگشتند . جز ديوارهاى باغ ، جائى كه بقلعه درآيند ، نيافتند . به ديوار باغ آويخته ، بباغ آمدند و راهى را كه بكنار حوض همىرسيد ، بگرفتند و بيامدند . چون بحوض برسيدند ، اسعد را در آنجا افتاده ديدند . چون بشناختندش ، فرحناك شدند و مشكها پر از آب كردند و اسعد را نيز برداشته و از ديوار گذشته ، بشتاب هرچه فزونتر بنزد بهرامش برسانيدند و او را بشارت دادند كه : اسيرت را كه ملكه مرجانه به زور از تو گرفته بود ، در كنار حوضش گرفته ، آورديم . پس اسعد را به پيش روى بهرام مجوس بيفكندند . چون بهرام او را بديد ، از فرح ، دلش پريدن گرفت و بنشاط اندر شد و ايشان را خلعت بخشود و امر كرد كه بادبان بسرعت بگشايند . پس ملّاحان ، بادبان برافراشتند و بسوى كوه آتش روان شدند و تا صبحگاهان همىرفتند . ايشان را كار بدينگونه شد . و اما ملكه مرجانه چون اسعد از نزد او فرود آمد ، ساعتى بانتظار او بنشست و اسعد بازنگشت . و آنگاه ملكه برخاسته ، او را تفتيش كرد . پديدش نياورد . پس شمعى روشن كرده ، كنيزكان را فرمود كه اسعد را جستجو كنند و خود نيز فرود آمده ، در باغ را گشوده يافت . دانست كه اسعد بباغ درآمده . پس ملكه باغ اندر شد ، كفش اسعد را در كنار حوض بديد . پس همهء باغ را برگشتند . اثرى پديد نيامد . و تا هنگام بامداد در باغ و كنار باغ بگشتند . پس از آن ، ملكه حال كشتى جويان شد . گفتند : سه يك از شب نرفته بود كه كشتى برفت . پس ملكه دانست كه اسعد را ايشان گرفته و برده‌اند . اين كار به دو دشوار و ناهموار آمد و خشمگين گشت و فرمود در حال ، ده كشتى ترتيب دادند و خود نيز جنگ را آماده گشته ، بيكى از آن ده كشتى بنشست . و سپاهيان نيز بكشتى درآمدند و بادبان‌ها افراشته ، روان گشتند . و با ملّاحان كشتى گفت : هروقت بكشتى مجوس برسيد ، خلعت و مال بشما خواهم داد . و اگر نرسيد ، خواهمتان كشت . ملّاحان را بيم ، غالب آمد و اميدوارى بوعدهء ملكه داشتند . آن روز و آن شب و روز دوم و